تبليغاتX
كمي تا اندكي شاعرانه

كمي تا اندكي شاعرانه

شعر نو

از قاب پنجره به تما شا نشسته ام

طلوع ماه شب چهارده را

از پشت كوه

زيبا و آرام

ماه بالا مي آيد

و من  در شگفتم

در اين دنياي زيبا

اين همه غم در دل من چه مي كند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 0:10  توسط امید  | 

چشمان خود را باز كنيد

ما مي دويم

از پي روزي

و روز مرگي از يادمان مي برد

كه شايد در همين نزديكي

و پشت ديوار همسايه

كسي محتاج يك لبخند است

يك همدردي ساده

و ما آن را از او دريغ مي كنيم

و مي گذاريم

او بميرد

در تنهايي

چشمان خود را باز كنيد

و مهربانتر بر همنوع خويش بنگريد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 23:50  توسط امید  | 

زيباترين واژه آفرينش

و سرشار از عشق

عشقي به زلالي آب و آيينه

روزش مقدس ترين روزها

و چشمان مادر خيره به در

منتظر فرزندانش

با شاخه گلي در دست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 23:56  توسط امید  | 

دختري كنار ساحل

با لباسي بلند و نازك

به رنگ آبي

باد لباس دختر را مواج مي كند

همچنانكه دريا را

دختر محو تماشاي دريا

ومن محو تماشاي دختري كنار ساحل

راهم را كج مي كنم

وبا فاصله از او مي گذرم

نمي خواهم بر هم زنم

خلوت زيباي دختري كنار ساحل را

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0:7  توسط امید  | 

اي باد گريز پاي وحشي

روح سركش تو

بر درها مي كوبد

و در دل شب همهمه تو

براي من داستانها دارد

از نياكانم

و رنجها و آرزوهايشان

آنان كه تبديل به خاك شده اند

و ذراتشان با تو در حركت است

روزي خاك من نيز

با تو به حركت در خواهد آمد

و داستانم را براي ديگران خواهي گفت

اي باد گريز پاي وحشي

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:29  توسط امید  | 

بسي خسته ام

از زيستن

با قلبي تيره

آه

اي عشق آسماني

بر من فرود آي

چون صاعقه اي

وسوسه هاي اهريمني را خاكستر كن

آنگاه چون باران رحمت

بر روح من ببار

سيرابش كن

وفرصتي ديگر براي زيستن

آنگونه كه بايد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 1:13  توسط امید  | 

مردي ساده

از روشناييهاي شهر

و لابلاي چرخدنده هاي عصر جديد

تو در قلب مني

تو در وجود مني

عشق مرا به يك ميليونر نفروش

الماسها عشقي نمي آفرينند

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 23:27  توسط امید  | 

اي دوستان سلام

زمان موعود نزديك است

بزودي از ميان شما خواهم رفت

و معني بودن من در نبودن خواهد بود

جسم من در دنياي بزرگ ذره ها

تبديل به خاك تازه

و روح من چون قطره اي

به اقيانوس خواهد پيوست

يادم خواهد افتاد كه روزي

من نيز در حلقه شما

در جستجوي شادكامي

به هر طرف مي رفتم

و معني بودن را جستجو مي كردم

غافل از اينكه مرگ

بودن مرا معني خواهد كرد

اي دوستان

سلام

سلام

خدا حافظ

هراسان نباشيد از نبودن

شايد شادكامي واقعي

در همين نبودن است

و بودن واقعي

در رفتن

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 15:37  توسط امید  | 

سلام اي چراغ بدستان

در روشنايي روز

دنبال چه مي گرديد ؟

آه سلام فيلسوف قديمي

تو يكي را مي شناسم

تو مثل هميشه دنبال انسان مي گردي

اما من در پي اميد هستم

تا عشق به زندگي را دوباره بازيابم

و بر جايي بياويزم قباي ژنده خود را

سلام اي چراغ بدستان

در روشنايي روز

شما دنبال چه مي گرديد ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 0:29  توسط امید  | 

به فصل سبز عشق تو غنچه نو شكفته بهار مني

در اين گلستان زيباي زندگي يار گلعذار مني

غنيمت است مرا نشستن پاي صحبت تو اي گل

كه به روزگار پرمحنتم فقط تو محرم اسرار مني

همه غزلهاي اين عالم فداي يك تار موي تو باد

كه در عالم سخن به واقع تو شاه بيت اشعار مني

دوش ز ديوان حافظ گرفتم فالي و چنين آمد

كه در دل گيتي تو براي ابد يار و دلدار مني 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:13  توسط امید  | 

تو به اندازه كافي زيبا بودي

بلند قامت

سپيد روي

و سياه گيسو

هميشه در كنارم بودي

و وقتي من در هواي مه آلود

روي صندلي ايوان مي نشستم

تو نيز كنا رمن بودي

و هنگامي كه براي قدم زدن در هواي باراني

به خيابان مي رفتم

مرا همراهي مي كردي

و من چتر خود را روي سرت مي گرفتم

تا خيس نشوي

من با تو احتياج به حرف زدن نداشتم

هميشه فكر مرا مي خواندي

و تبسمي روي لبانت مي نشست

من هيچگاه نتوانستم

وجود ترا به كسي فرافكني كنم

اي دختر سرزمين خيال من

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:24  توسط امید  | 

سلام

من از نقطه صفر با تو سخن مي گويم

تمام نصف النهارها و مدارات به اين نقطه ختم مي شوند

آخرين نقطه زمين

خورشيد هم در اينجا نور و گرما ندارد

و تا چشم كار مي كند برف و يخ است

تنها موجود زنده منم

و اسكيموها هزار كيلومتر پايين تر زندگي مي كنند

نميدانم چگونه در اين نقطه قرار گرفتم

مثل اينكه حافظه ام هم دارد يخ مي زند

فقط يادم مي آيد زماني در استواي عشق

با تو زندگي مي كردم

و آنگاه كه تو رفتي

من نيز خود را در اين نقطه يافتم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:0  توسط امید  | 

از نقطه صفر و اوج نا اميدي

دوباره به زندگي بر مي گردم

و با موج حيات همراه مي شوم

چاره اي نيست

دنيا پر از شور زندگي است

و يك موجود زنده براي نبودن آفريده نشده است

بايد رفت

بايد تلاش كرد

و سرنوشت را از سر نوشت

بايد عشق را باور كرد

و مانند كودكي كه هر لحظه تجربه مي كند زندگي را

بايد تجربه كرد و زيست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:0  توسط امید  | 

باز هواي دلم ابري است

و نزديك است در روحم باران ببارد

هميشه باران را دوست داشته ام 

اما اين باران متفاوت است

احساسي شبيه مرگ به من دست مي دهد

و سرما سرتا پاي و جودم را در بر مي گيرد

كاش مي توانستم از دست اين سرما بگريزم

اما نمي توانم

مي خواهم فرياد بزنم كمكم كنيد

اما نمي توانم

درست مانند كابوسي شوم ناتوان هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:6  توسط امید  | 

يادم آيد كه فصل پاييز بود

گاه كوچ مرغان مهاجر بود

فرياد زدم اي پرستو اي پرستو

سوي سرزمين يار من ميروي تو

از من عاشق رسان به او كلامي

گو كه مي پرستم او را و بيار پيامي

سال ديگر پرستو از سفر آمد

گفتمش زود گوي كه صبرم سر آمد

گفت دوستش بدار اي مهربان

ليك منتظرش نمان ، نمان

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:57  توسط امید  | 

به كنج تنهايي خويش هميشه گريه كار من است

فضاي غمزده خانه ام پر از اشك و آه من است

برون خانه زندگي چو رودي خروشان جاري است

و آنچه كسي به فكر آن نيست حال زار من است

نميدانم آخر راز دل را به چه كس گويم من

كه در اين ميانه آنكه نيست يار غمخوار من است

تو رفتي و يادت نرفت هيچگاه از دل من

چه گويم كه فقط دل تو محرم اسرار من است 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:39  توسط امید  | 

گفت روزي جواني به پير دانا كه اي استاد

آتش عشق سوزاني به جانم فتاد 

دختري است به غايت زيباروي

شهره عالم است به حسن و خلق نكوي

ليك  چه كنم كه با من ندارد سر سازگاري

من عاشق دلخسته ام و او آهوي فراري

گفت استاد آنچه زيباست عشق درون تو است

قلب و روح به غايت لطيف تو است

رو به محبوب ديگري دل بباز

كه دنياي ما پر است از دختر ناز

عشق يكجانبه ندارد به واقع سود

حاصل آن نيست جز روح و جان خمود

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:37  توسط امید  | 

نمي دانم كه بود

فرشته اي در قالب انسان

كه در يك دم

بالهاي مرا باز آفريد

و مرا تا اوج آسمانها برد

چنانكه همسايه ستارگان شدم

و به عاشقان چشمك زدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:4  توسط امید  | 

سخن شاعر پيشين بسي دلكش بود

در آسمان بيكران خيالش

زيباترين احساسات و عواطف را

با موزون ترين كلمات در مي آميخت

چنان زيبا كه ورد زبان مردم مي شد

اما امروز يافتن شعر واقعي بسي دشوار است

شعري كه پاك و زيبا باشد

از دل برآيد

و بر دلها نشيند

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 1:36  توسط امید  | 

بهار مي آيد و شكوفه بر درختان مي آورد

از بهر بلبل تنها گل به ارمغان مي آورد

مي غرد آسمان و ابر بهاري باران مي آورد

در هر دمي مادر طبيعت سبزه اي مي آورد

از ياد مردم پاك مي شود تركتازيهاي سرما

گرماي عشق همه را به بوستان مي آورد

من باز مي كنم پنجره را و هواي بهاري

خون تازه اي به رگهاي من مي آورد

باور كنيم بهار را اي دوست

كه باور بهار عشق را به خانه مان مي آورد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 15:29  توسط امید  |