نوروز
نوروز آمد
كهن روزي كه هميشه جوان خواهد ماند
چرا كه نوروز يك ميلاد است
تولدي به وسعت طبيعت
به زيبايي گل و سبزه
وبه لطافت باران بهاري
اسطوره اي كهن
كه به سان درختي تناور
سر بر آورده از دل نيا خاك من
عيدتان مبارك
شعر نو
نوروز آمد
كهن روزي كه هميشه جوان خواهد ماند
چرا كه نوروز يك ميلاد است
تولدي به وسعت طبيعت
به زيبايي گل و سبزه
وبه لطافت باران بهاري
اسطوره اي كهن
كه به سان درختي تناور
سر بر آورده از دل نيا خاك من
عيدتان مبارك
آيا به اين فكر كرده اي
كه طبيعت نيز يك عاشق است
مهتاب را مي بيني كه چه عاشقانه
نور خود را بر تاريكي مي پاشد
گلهاي صحرايي را ديده اي
كه عاشقانه با باد مي رقصند
ويا گرماي محبت و عشق در وجود خورشيد
كه بي دريغ نثار زمينيان مي شود
و باران كه اشك آسمان است
و زندگي بخش زمين
دوست داشتم
شيرين ترين لحظه ها و زيباترين رويا هايم را
با تو تقسيم كنم
و معصوميت كودكي ام را
در نگاه تو ببينم
اما افسوس كه اين همه
براي تو معنايي نداشت
وباز من ماندم
با دستان سرد و لحظه هاي خالي
بعضي وقتها
احساس مي كنم
آبي هستم كه شكل ظرف خود را دارم
و اينگونه تجلي نموده ام
آنگاه دلم مي خواهد
به اقيانوس بازگردم
وبا شفافيتش همراهي كنم
مي گويند آنجا كه رنگين كمان به زمين مي رسد
گنجي نهفته است
روزي رنگين كمان زيبايي ديدم
پرنده اي شدم و به سوي آن بال گشودم
وقتي به آنجا رسيدم
تو نشسته بودي و به من مي خنديدي
من نيز بر معصوميت كودكانه خويش خنديدم
باز بوي عيد مي آيد
در كوچه و بازار غوغايي است
همه دارند خريد مي كنند
نگران نباشيد
هركس به قدر توانايي خود چيزي خواهد خريد
وخوشحالي در شب چهارشنبه سوري
بر خانه ها خيمه خواهد زد
چقدر زيبايي اي روياي من
آسمان براي تو اشك مي ريزد
ومهتاب
رنگ خود را از رخسار تو به عاريت گرفته است
خورشيد هر روز براي ديدار تو طلوع مي كند
و هنگام وداع رنگش به سرخي مي گرايد
نسيم صداي پاي تو است
و گلهاي صحرايي در برابر تو سر تعظيم فرود مي آورند
بيا
بيا و شانه هاي مجروح و خسته مرا التيام بخش
اي همه خوبي
باز باران مي بارد
باران رحمت خداوند است
گلها و گياهان را مي روياند
و رودخانه ها راپرآب مي سازد
باران
گرد و غبار از تن شهر مي شويد
و كينه و خشم را از دلهاي آدميان پاك مي كند
بياييد ما هم دلهايمان را بشوييم
و باراني باشيم
پشت پنجره مي ايستم
و منظره شهر و كوهها را نگاه مي كنم
گونه هايم ديگر سرما را حس نمي كند
برف كوهها آب شده
و تنها رگه هاي سپيد در زمينه آبي باقي مانده است
مي خواهم در شعر خود زندگي كنم
بي هيچ دردي و شقاوتي
مثل كودكي در آغوش مادر
آيا مي تواني فرشته نگهبان من باشي ؟
براي فهميدن شعر من كافيست
هنگام خواندن
قلبت يك ضربان بيشتر را تجربه كند
نگاهت به شيريني يك خاطره است
خاطره اي از دنياي كودكي
كاش هيچوقت بزرگ نمي شديم
اين هم يك شعر است
براي خواندن آن كافيست
نگاه نوزادي رابخواني
كه همه دنيا را در خود دارد
زير باران قدم مي زنم
و تنهايي شهر را بو مي كنم
حس غريبي از آرامش دارم
تنها و آرام در ميان رقص نور در آب
كاش مي شد ، تو را هم شريك خود كنم
در اين خلسه غربت و آرامش
تا هميشه مر ا به ياد داشته باشي