تبليغاتX
كمي تا اندكي شاعرانه

كمي تا اندكي شاعرانه

شعر نو

نوروز

نوروز آمد

كهن روزي كه هميشه جوان خواهد ماند

چرا كه نوروز يك ميلاد است

تولدي به وسعت طبيعت

به زيبايي گل و سبزه

وبه لطافت باران بهاري

اسطوره اي كهن

كه به سان درختي تناور

سر بر آورده از دل نيا خاك من

عيدتان مبارك

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 20:49  توسط امید  | 

راز طبیعت

آيا به اين فكر كرده اي

كه طبيعت نيز يك عاشق است

مهتاب را مي بيني كه چه عاشقانه

نور خود را بر تاريكي مي پاشد

گلهاي صحرايي را ديده اي

كه عاشقانه با باد مي رقصند

ويا گرماي محبت و عشق در وجود خورشيد

كه بي دريغ نثار زمينيان مي شود

و باران كه اشك آسمان است

و زندگي بخش زمين

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 20:55  توسط امید  | 

افسوس

دوست داشتم

شيرين ترين لحظه ها و زيباترين رويا هايم را

با تو تقسيم كنم

و معصوميت كودكي ام را

در نگاه تو ببينم

اما افسوس كه اين همه

براي تو معنايي نداشت

وباز من ماندم

با دستان سرد و لحظه هاي خالي

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 19:55  توسط امید  | 

تجلی

بعضي وقتها

احساس مي كنم

آبي هستم كه شكل ظرف خود را دارم

و اينگونه تجلي نموده ام

آنگاه دلم مي خواهد

به اقيانوس بازگردم

وبا شفافيتش همراهي كنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 15:28  توسط امید  | 

رنگین کمان

مي گويند آنجا كه رنگين كمان به زمين مي رسد

گنجي نهفته است

روزي رنگين كمان زيبايي ديدم

پرنده اي شدم و به سوي آن بال گشودم

وقتي به آنجا رسيدم

تو نشسته بودي و به من مي خنديدي

من نيز بر معصوميت كودكانه خويش خنديدم

و دانستم که گنج من تو هستی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 16:8  توسط امید  | 

عید

باز بوي عيد مي آيد

در كوچه و بازار غوغايي است

همه دارند خريد مي كنند

نگران نباشيد

هركس به قدر توانايي خود چيزي خواهد خريد

وخوشحالي در شب چهارشنبه سوري

بر خانه ها خيمه خواهد زد

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 19:51  توسط امید  | 

رویای من

چقدر زيبايي اي روياي من

آسمان براي تو اشك مي ريزد

ومهتاب

رنگ خود را از رخسار تو به عاريت گرفته است

خورشيد هر روز براي ديدار تو طلوع مي كند

و هنگام وداع رنگش به سرخي مي گرايد

نسيم صداي پاي تو است

و گلهاي صحرايي در برابر تو سر تعظيم فرود مي آورند

بيا

بيا و شانه هاي مجروح و خسته مرا التيام بخش

اي همه خوبي

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 15:52  توسط امید  | 

باز باران

باز باران  مي بارد

باران رحمت خداوند است

گلها و گياهان را مي روياند

و رودخانه ها راپرآب مي سازد

باران

گرد و غبار از تن شهر مي شويد

و كينه و خشم را از دلهاي آدميان پاك مي كند

بياييد ما هم دلهايمان را بشوييم

و باراني باشيم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 14:19  توسط امید  | 

پنجره

پشت پنجره    مي ايستم

و منظره شهر و كوهها  را نگاه مي كنم

گونه هايم ديگر سرما  را حس نمي كند

برف كوهها آب شده

و تنها رگه هاي سپيد در زمينه آبي باقي مانده است

جشن گل و سبزه نزديك است
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 16:25  توسط امید  | 

زندگی

مي خواهم در شعر خود زندگي كنم

بي هيچ دردي و شقاوتي

مثل كودكي در آغوش مادر

آيا مي تواني فرشته نگهبان من باشي ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 23:39  توسط امید  | 

تجربه

براي فهميدن شعر من كافيست

هنگام خواندن

قلبت يك ضربان بيشتر را تجربه كند

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 23:19  توسط امید  | 

خاطره

نگاهت به شيريني  يك   خاطره است

خاطره اي  از دنياي كودكي

كاش     هيچوقت بزرگ نمي شديم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 23:10  توسط امید  | 

دنیا

اين هم  يك شعر است

براي خواندن  آن   كافيست   

نگاه نوزادي رابخواني

كه همه دنيا را  در  خود دارد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 23:8  توسط امید  | 

شب بارانی

زير باران قدم مي زنم

و تنهايي شهر را بو مي كنم

حس غريبي از آرامش دارم

تنها و آرام در ميان رقص نور در آب

كاش مي شد ، تو را هم شريك خود كنم

در اين خلسه غربت  و آرامش

تا هميشه مر ا به ياد داشته باشي

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 22:29  توسط امید  |