ماه
از قاب پنجره به تما شا نشسته ام
طلوع ماه شب چهارده را
از پشت كوه
زيبا و آرام
ماه بالا مي آيد
و من در شگفتم
در اين دنياي زيبا
اين همه غم در دل من چه مي كند
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 0:10  توسط امید
|
شعر نو
از قاب پنجره به تما شا نشسته ام
طلوع ماه شب چهارده را
از پشت كوه
زيبا و آرام
ماه بالا مي آيد
و من در شگفتم
در اين دنياي زيبا
اين همه غم در دل من چه مي كند
چشمان خود را باز كنيد
ما مي دويم
از پي روزي
و روز مرگي از يادمان مي برد
كه شايد در همين نزديكي
و پشت ديوار همسايه
كسي محتاج يك لبخند است
يك همدردي ساده
و ما آن را از او دريغ مي كنيم
و مي گذاريم
او بميرد
در تنهايي
چشمان خود را باز كنيد
و مهربانتر بر همنوع خويش بنگريد
زيباترين واژه آفرينش
و سرشار از عشق
عشقي به زلالي آب و آيينه
روزش مقدس ترين روزها
و چشمان مادر خيره به در
منتظر فرزندانش
با شاخه گلي در دست