پرستو
يادم آيد كه فصل پاييز بود
گاه كوچ مرغان مهاجر بود
فرياد زدم اي پرستو اي پرستو
سوي سرزمين يار من ميروي تو
از من عاشق رسان به او كلامي
گو كه مي پرستم او را و بيار پيامي
سال ديگر پرستو از سفر آمد
گفتمش زود گوي كه صبرم سر آمد
گفت دوستش بدار اي مهربان
ليك منتظرش نمان ، نمان
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:57  توسط امید
|